مرگ برگــــــ...

از مجموعه:

رویا پاداش

گزارش اسپم
ارسال شده در تاریخ 4 تیر 1392 | بازدید از اثر: 1224
  • نگارخانه آثار
  • آلبوم ها
  • آلبوم : نگاه من
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای
ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور
خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می
برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از
افتادن مقاومت می کرد. مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه
مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام
مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را
از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت“: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای
بود بر چشمان واقع نگرت،
که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!
خروج
نــام کاربری:
کلمــه عبور:
کلمه عبورم را فراموش کرده ام
خروج
گزارش