پروفایل من

ز. ایزدی

گرافیک

  • متولد 1 فروردین 1369
آرشیو

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت.بودنش را هم.کلاغ از کاینات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست.کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:«کاش خدا وند این لکه زشت را از هستی می زدود.»پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت:«عزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست.اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند.»

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:«تو سیاهی. سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند.و زیباییت را بنویس.اگر تو نباشی.آبی من تو را کم خواهد داشت.خودت را از آسمان دریغ نکن.»

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:«بخوان،‌ برای من بخوان،‌ این منم که دوستت دارم.سیاهیت را و خواندنت را.»

و کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

عضویت در تاریخ 16 تیر 1392
بازدید پروفایل: 1368