گزارش اسپم
ارسال شده در تاریخ 14 اسفند 1395 | بازدید از اثر: 139
  • نگارخانه آثار
  • آلبوم ها
  • آلبوم : ��� � �����?�
تق تق تق تق تق تق تق تق...
صدایی که در کودکی وقتی از آسمان می شنیدم بدو بدو می آمدم روی ایوان، وقتی صدا بیشتر و بلند تر میشد سرم را میچرخاندم به اطراف آسمان تا ببینم آن پرنده آهنی خوش قیافه قهوه ای از کجا خودش را نشان میدهد. با یک صدای مهیبی می آمد که همسایه ها را گاهی می ترساند که نکند حمله شده. دائی جون خیلی پایین می آمد، درخت ها تکان میخورد و شیشه ها میلرزید. نفس هایمان بند میشد از ذوق. بعد از لای پنجره باریک هلیکوپترش برای ما دست تکان میداد و دوری میزد و دور میشد. یکبار که دویده بودم روی ایوان و او دست تکان میداد و ما جیغ میزدیم قشنگ یادم هست که من دااااد میزدم: طناب بنداز... طناب بنداز من بیام بالا... دائی جون طناب بنداز...میخوام سوار بشم. و هیهات که تنها صدایی که به گوشش نمی رسید همین التماس من بود. طناب نینداخت و رفت و من ماندم روی زمین. حالا دایی جون واقعا اون بالاست.
دائی جون...طناب بنداز...می شنوی?
.
.
#سعید_نجف_آبادی
.
.
پی نوشت:
این لوگوی هلیکوپتری یادم انداخت خاطرات طناب و هلیکوپتر دائی جون رو.
عکس دایی جون در گالری همین پیج هست.
.
.

شرکت فیلمبرداری هوایی "نگاه آسمان"
1393

لیست علاقه مندان [4]

خروج
نــام کاربری:
کلمــه عبور:
کلمه عبورم را فراموش کرده ام
خروج
گزارش